Friday, August 28, 2009

لبخند

انگلیسی زبان­ها می­گن*: هزاران زبان در دنیا هست ولی یه لبخند جای همش رو می­گیره

یه ماه می­شه که من تقریبا ً هر روز صبح پیاده می­رم سر کار. تقریبا ً هم هر روز دمِ آخرین ایستگاه اتبوسِ تو مسیرم یه دختری رو تخته سنگِ نزدیک ایستگاه لم داده. صورت با نمکی داره. همیشۀ خدا خوابه خوابه. یه مقداری از بانمکیه صورتش به خاطر چشای خواب­آلوی پف کردشه، بقیه­اش هم به خاطر اون نگاه تو صورتشه که انگار داره فحش می­ده به کارش که به خاطرش مجبورشده از خواب نازش بزنه. نباید بیش ازدو سه سال از من بزرگ­تر باشه. هر وقت از کنارش رد می­شم یه نگاه دزدکی به هم می­کنیم. دیروز که از کنارش رد شدم نگاهمون به هم قفل شد. اومدم سریع کلم رو بچرخونم که باحال­ترین لبخند عالم رو تحویلم داد. خیلی کیف کردم، با همۀ لبخندای ظاهری بقیه فرق داشت. مزه داد
*There are thousands of languages in the world, but a smile speaks them all.

Thursday, August 13, 2009

میترای بیشتر

روزای شیرین بعد از برگشتن مامان مصادف هست با روزای دلچسب پر خوری. در عوض مامان بیچارمه که هی حرص می­خوره بابت این قضیه. مامان گلم حق داره، میدونه آخرش همۀ غرها و اعصاب­خوردی­ها و غصه­خوردن­های من که چرا من باز چاق شدم نصیب خودش می­شه. امروز که همچین سر حال بودم و به قول معروف کبکم خروس می­خوند، مامانم پرسید: میترا راستش رو بگو این روزا چند کیلو چاق شدی و به رو خودت نمی­آری؟ منم با چشمک گفتم: مامان­جون غصه نخور، همون میترای ماه و دوست­داشتنی قبلم، حالا یکم بیشتر ازم هست. ( قربون خودم برم) این پرانتزم همین­جا می­چپونم برای جلوگیری از متلک گفتن بعضیا، که البته بعید می­دونم کارساز باشه

Saturday, August 1, 2009

حرف خوب

اگه لباس مهمونی رو هر وقت و بی­وقتی پوشید دیگه تو مهمونی هم جلوه نداره. حکایت حرف خوب و قشنگ هم همینه، اگه مثل دستمال دم دست همه جا استفاده بشه وقتی به­جا استفاده شد دیگه نه لطف داره نه معنی