Sunday, February 15, 2009

میترا فکر کن قبل از اینکه حرف می­زنی جانم. اونقدرام سخت نیست. فکر کن. فکر کن. فکر. هیچ­کس به اون بدی­ای که تو فکر می­کنی نیست. حتی اگه هست یه چیزی نگو و یه کاری نکن که بعدا ً پشیمون بشی. یه کار نکن که فرقی بین تو و آدم بده باقی نمونه. خودت بهتر میدونی که لذت محبت یا لبخند یا حداقل سکوت در مقابل خشم خیلی بیشتر از داد و فریاده، تأثیرش هم بیشتره. محبت باید از یه جایی شروع بشه. تو دونۀ محبت رو بریز. نه به خاطر بقیه، به خاطر خودت. مهربون بودن موقعی که همۀ اطرافیانت مهربونن هنر نیست. اون موقعی بردی که بتونی در بدترین شرایط مهربون باشی و لبخند بزنی

خدایا چرا انقدر حرف زدن راحته و عمل کردن سخت ؟

Monday, January 26, 2009

بیش از سه هفته بود که امتحانام تموم شده بود و چون مریض بودم کار بخصوص دیگه ای هم نمی تونستم بکنم (یا بهتره بگم نمی خواستم بکنم). فکر کردم چه کاری بهتر از مطلب نوشتن برای طاقچه ی فراموش شده ام. با چه ذوقی شروع کردم به تایپ کردن. وقتی تموم شد احساس خیلی خوبی داشتم. بعد از کلی یه کار مفیدی (یا نیمه مفیدی) کرده بودم و حالا می خواستم برم بذارمش رو طاقچه. از این که بعد از مدت طولانی ای به حس مریضی و کلافگی و تنبلی خودم غلبه کرده بودم و به جای تو رخت خواب دراز کشیدن یا جلو تلوزیون ولو شدن یه عمل عمودی ای انجام داده بودم خوشحال بودم. دقیق یادم نیست مطلبم درباره ی چی بود فقط یادمه چندین خبر کوتاه بود. در حال روخونی مطلب بودم که کامپیوترم یه دفعه خاموش شد. زیاد ناراحت نشدم چون این اتفاق این اواخر زیاد می افتاد و یکم بعدش خودش درست می شد. ولی این دفعه هر چی صبر کردم کامپییوترم روشن نشد که نشد. الان هم که بیش از یه هفته از این قضیه می گذره کامپیوتر بیچاره روشن نشده. هنوز فرصت نکردم ببرم درستش کنم. جالبه که با این که قاعدتا" نباید یک قرن آپ نکردن با یک قرن و یک هفته آپ نکردن هیچ فرقی داشته باشه، توی این یک هفته حسابی این قضیه ای که به دلیل داغون بودن کامپیوتر نمی تونستم به طاقچه ام رسیدگی کنم رفته بود رو نروم.البته چیز جدیدی نیست. اکثر ما آدم ها همین جوری هستیم (جمع می بندم که گناهام تقسیم شه!). تا زمانی که امکان انجام کاری یا دیدن کسی خیلی راحته تنبلی می کنیم، ولی به محض اینکه اون امکان رو از دست دادیم به طرز وحشتناکی دلمون برای اون کار یا اون شخص تنگ می شه جوری که به هر نحوی شده میخوایم اون اتفاق بی افته. مثل امروز که من وسط کلی کار و درس گیر داده بودم به اینکه تایپ فارسی رو روی یه کامپیوتر دیگه فعال کنم که بتونم دو کلام برای طاقچه ام بنویسم. یادآوری ای بود که خوشحال بودن بابت چیزایی که هست جای غصه خوردن بابت چیزایی که نیست همچین فکر بدی نیست

Saturday, November 15, 2008

می دونم تکراریه!می دونم چون این ویدیو رواینجا گذاشتم حتما غر می شنوم که چرا ایمیل فرواردی آپ کردم. ولی با این حال خیلی دوست دارم بذارمش رو طاقچه پس می ذارم

Sunday, October 26, 2008

فصل رنگی

تو کانادا از هر کی بپرسین میگه اینجا فقط دو تا فصل داریم: زمستون و فصل تعمیرات. واقعاً هم آدم تا خودش رانندگی نکنه معنی واقعی این جمله رو نمی فهمه. تا موقعی که زمستونه و برف هست به خاطر برف و گل همۀ خط های خیابون به جز یکی دو خط مردنی بستس و به محض اینکه برف ها آب می شه و هوا یکم بهتر می شه شهرداری همون خط ها رو می بنده که آسفالت خیابون ها رو که به خاطر برف و گل زمستون طولانی خراب شده تعمیر کنه. خب اینم خصوصیت ما آدماس دیگه همیشه موضوعی داریم برای غر زدن. ولی اگه بخوام نامردی نکنم باید بگم کانادا یه فصل دیگه هم داره: فصل رنگی. یه موقع فکر نکنید منظورم پاییزه ها. نه راستش از پاییز هیچ دل خوشی ندارم. منو یاد سوز و سرمایی که با باز شدن مدارس و کوتاه شدن روزها همراه بود می اندازه. فصل رنگی اون دو سه هفتۀ قبل از لخت شدن درختاست که همه جا از روی زمین تا مرز آسمون غرق رنگای جورواجوره. اون موقع اس که هوس می کنم برم یه بسته ماژیک 24 رنگه بخرم و بشینم ساعت ها رو صفحۀ سفید کاغذ خط خطی کنم

اینم چند تا صحنه از فصل رنگی دوست داشتنی که فکر کنم بیچاره امسال عمرش خیلی کوتاه باشه آخه برای سه شنبه پیش بینی برف کردن






راستی این عکس ها رو بابام گرفته. تعریف از بابای خود نباشه عکس های بدی نگرفته

Monday, September 1, 2008

درد بی دردی

سلام، بالاخره اومدم. کمی دیر، ولی اومدم. ببخشید حق بود زودتر می اومدم، یه دستی به سر و روت می کشیدم، گرد و خاکت رو پاک می کردم و با حرفام از تنهایی درت می آوردم. راستش خودم خیلی دلم برات تنگ شده بود. دلم لک زده بود برای اینکه یه چیزی بنویسم و بیام بذارم روی طاقچه. نمیدونم چرا اخیرا" تمام افکارم همش فقط سرابه! تا تو ذهنمه دنبال وقت میگردم بریزمش رو کاغذ و تایپش کنم ولی به محض اینکه تایپ می شه انقدر خشک و بی مزه اس که اصلا" رغبت نمی کنم بذارمش رو طاقچه. نمی تونم بگم دلیلش نبودن موضوعه. چون انقدر اتفاقا همیشه دور و ور آدم می افته که بالاخره می شه یه سوژه ای پیدا کرد. بیشتر دلیلش وجود مشغله ذهنی بیش از حده که هر کاری می کنم بهش محل نذارم بالاخره کار خودش رو می کنه. منم تسلیم شدم. دیگه نمی خوام با مشغله ذهنیم بجنگم. قبول می کنم خودشه که این همه وقت می خواستم دربارش بنویسم ولی حتی جرأت به زبون آوردنشم نداشتم. پس درد و دل می کنم شاید خالی شم. نامردیه اگه نگم این تابستون یکی از بهترین و پربارترین تابستونای زندگیم بوده (البته به جز تابستونایی که میام ایران).هم خیلی تجربه جدید کسب کردم هم خیلی چیز یاد گرفتم کلی هم بهم خوش گذشت. حرصمم می گیره که بعد از کلی تلاش نتونستم حتی گوشه ای از این خوشی و تجربه رو به قلم بیارم. ولی حالا که تسلیم شدم به جای حرص خوردن درد و دل می کنم

خوب با وجود همه این خوشی نگرانم. نگران فردام. نگران هفته آیندم. نه! نگران کل ماه اکتبر و سپتامبرم. نگران نیستم که بعد از این همه برو و بیای این دو ماه و بعد از کلی از کار و درسم زدن و برنامه ها و مهمونی های شرکتای مختلف رو رفتن بازم با هیچکدومشون کار نگیرم. حتی نگران نیستم که فارغ التحصیل بشم و کار تمام وقت نداشته باشم. چون اینا اصلا" مهم نیست. به هر حال هر چیزی به موقع اش اتفاق می افته. نگران اون دلهره و نا آرومی ایم که این برنامه ها با خودشون میارن. نگران اون احساس بلاتکلیفی و اضطرابیم که از همین فردا می آد سراغم و روز به روز با اقدام کردن برای هر کدوم از این شرکت ها و با منتظر خبر شنیدن و از همه بدتر با دیدن دانشجوهای آشفته تر از خودم بیشتر و بیشتر هم می شه. و نتیجه این همه نگرانی چیه؟ خوبه خوبش یکی دو تا مصاحبس که تا اون موقع به قدری داغون و خستم که نه تنها اعتماد به نفسم یه جایی بین صفر و منهای صده بلکه همچین به پته پته می افتم و کلمه های فارسی و انگلیسی تو ذهنم گره می خورن که هر کی ندونه فکر می کنه من دیروز با زبان انگلیسی آشنا شدم. نتیجه این جور مصاحبه ها رو هم که می تونید حدس بزنید یه نه ی گندس. پس آخر آخرش چی باقی می مونه؟ یک عالمه درس روی هم تلنبار شده، امتحانای میان ترم پشت سر هم و یه اعصاب خورد و داغون که عامل اصلیش نگرانی و اضطراب شنیدن همین نه ی آخره! یه موقع فکر نکنید پیش گو یا فال گیر هستم ها. این شرح مو به موی حوادثی هست که در دو سال اخیر اتفاق افتاده با این تفاوت که تا حالا همه این دوندگی ها برای پیدا کردن کار آموزی تابستونه بوده و امسال برای پیدا کردن کار تمام وقته

باورم نمی شه برای اولین بار بعد از دو سال بالاخره جواب واقعی سوال "میترا چته؟" رو که به ندرت در ماه سپتامبر و اکتبر می شنوم دادم. خالی شدن احساس خوبیه. ولی حالا می فهمم چرا هیچ وقت هیچ اصراری ندارم که جواب این سوال رو بدم. منم بودم به خودم می خندیدم. یکی نیست بگه دختر اینم شد مشکل که از شیش ماه قبل تا شیش ماه بدش زانوی غم بغل می کنی و زندگی رو به خودت و بقیه کوفت می کنی؟ فکر کنم همه اینا از بی دردی باشه. ولی خوب یه احساسه دیگه، وقتی می آد سراغم نمی دونم چی کارش کنم. حالا که صادقانه گفتم چمه شاید بعدا" راحت تر بتونم درباره سوژه های دیگه بنویسم

Friday, July 25, 2008

....هی فلانی

با توام! برگرد. کجا رفتی با این عجله؟ یه لحظه صبر کن. هنوز حرفام تموم نشده. کلی حرف نگفته دارم، کلی سوال بی جواب. یه دقیقه بشین و گوش کن. نه! فقط یه لحظه بشین. مهم نیست اگه بر بر نگام کنی وهیچی نگی. حتی مهم نیست اگه نگام نکنی و تو عالم خودت باشی. بشین و بذار خالی شم. دیگه دیوارای اتاقم تحمل سنگینی حرفام رو نداره

Friday, July 11, 2008

مشتریان محترم،سام علیک
می دونم هر بیست و پنج هزار نفرتون مشتاقانه منتظرین اینجا آپ بشه.ولی "تا" (میترا خانوم گل) فعلا" سخت مشغول کسب علم و چیزهای دیگست(از چیزهای دیگه منظورم تجربست فکرهای بد بد نکنید!). لطفا" گرد و خاک روی طاقچه رو تحمل کنین تا انشاالله سر فرصت خرده فرمایشاتم جانشین گرد و خاک بشه