Sunday, July 5, 2009

این یکی دیگه خرده فرمایشات شایان


:امروز شایان چند تا حرف جالب و پرمعنی زد که دلم نیومد نذارمش رو طاقچه

میترا چرا نقد رو ول کردی، چسبیدی به نسیه؟

:دربارۀ رابطه­ها

اول از همه مهم نیت هست، باید بخوای که اتفاق بیفته، بعدشم که اتفاق افتاد باید بذاری خودش پیش بره. مثل بادبادک که وقتی رفت هوا باید بذاری خودش جلو بره، اگه زیاد تکونش بدی و نخش رو زیاد بکشی کله می­کنه

پانوشت 1: شایان شرمنده اگه حرفات رو کمی کج و کوله کردم، دیگه در همین حد حافظه­ام یاری کرد

افتادم The Kite Runner پانوشت 2: حرف بادبادک شد یاد کتاب
همین تازگیا خوندمش و جزء یکی از بهترین کتاب­هایی هست که خوندم. کتاب پر از درد و احساسی هست. یکی از بهترین نمونه­هایی که نشون می­ده چه راحت آدم­ها آدم­ها رو له و خورد خاک شیر می­کنن و یادآوری می­کنه که با وجود همۀ این حرص زدن­ها و وحشی­گری­ها هنوز تک و توک انسان با وجدان و با شعور پیدا می­شه

هر کی یه قرون داده بیاد دوزار بگیره

اگه دیروز ازم می­پرسیدید، معنیش رو نمی­دونستم. امروز از بابام شنیدمش. بابایی همیشه بهشون می­گفته. امروز این حرف به طرز غریبی آرومم کرد

خود درگیری محض

باید بخوابم. یعنی قرار اینه که من بخوابم. اگه نخوابم تمام فردا داغونم. این روزا دیگه مثل قبل نیستم که با سه چهارساعت خواب بتونم تمام روز بدووم و بخندم و تا جون دارم پرحرفی کنم. کافیه یه کوچولو کم­خوابی داشته باشم، بداخلاق و کلافه می­شم، کوچیک­ترین چیزی اذیتم می­کنه. می­رم تو لاک خودم، تو جمع هستم ولی انگار نیستم. کاشکی قضیه همین­جا تموم می­شد، ولی سکوت من باعث آزار اطرافیان می­شه به خصوص اگه از دوستان نزدیک باشن. ظاهرا ً جملۀ "چیزیم نیست فقط خیلی خستم" هر معنی­ای داره به جز معنی اصلیش. مثلا ًدر برخی موارد این جمله در ذهن دوستان ترجمه می­شه به اینکه "من از دست تو ناراحتم و می­خوام ناز کنم" که منجر می­شه به دلخوری دوستان یا بحث یا.......و در برخی موارد دیگه ترجمه می­شه به " خیلی حالم بده و هی بهم گیر بده که این کار و بکن و اون کار و نکن و اینو بخور و اونو نخور تا حالت بهتر شه" که اکثر اوقات منجر می­شه به کلافگی بیش از حد من و دلشکستگی دوستان دلسوز و مهربونم و همراه می­شه با عذاب وجدان گرفتن و غصه خوردن توسط من. بدبختی اینجاست که کم­خوابی برطرف می­شه ولی بعضی از دل­خوری­ها و حرف­های زده شده هیچ­وقت فراموش نمی­شه

میترای فیلسوف، تو که هم مشکل رو می دونی هم راه حل رو پس چرا تا دو صبح نشستی و شر و ور می­نویسی؟ خب معلومه اگه قرار بود مثل بچۀ آدم به موقع می­خوابیدم و فردام صبح زود هم سرحال پا می­شدم می­رفتم تورنتو که دیگه میترا نبودم. اصولا ً از سوزن زدن به خودم لذت می­برم، وقتی هم که از شدت درد اشکم دراومد کلی به خودم فحش و بد و بیراه می­گم. خدا کنه فردا به خیر بگذره

Saturday, June 20, 2009

فریاد




خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد

خانه ام آتش گرفتست آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل

وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم بدشواری
در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری

از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب

من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد

وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان

من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند که بود من شود نابود

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد

سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد


تصنیف فریاد
ساخته محمدرضا شجریان
شعر از اخوان ثالث

Thursday, June 18, 2009


دوست دارم به اسم کوچیک صداتون کنم. هیچ نام و نشونی ازتون ندارم. حتی مطمئن نیستم چند نفرین. بی بی سی می­گه هفت نفرین، تو رادیو شنیدم هشت نفرین، یه سایت غیر رسمی­ اعلام کرده حداقل پونزده نفرین، یکی دیگه می­گه شنیده بیش از بیست نفرین. اگه به من بود می­خواستم صفر نفر باشین
نمی­دونم از این دنیا کجا رفتین. کسی نیست که بدونه. دوست دارم فکر کنم جایی هستید خیلی بهتر از اینجا. حیف که این فکر ذره­ای آرومم نمی­کنه. گیرم که شما جای بهتری باشین، خانواده و دوستاتون چی؟ اونا چی دارن می­کشن؟ کاش می­دونستم
........از تماشاچی بودن عذاب می­کشم


Monday, May 18, 2009

!عجب خوش گذشت

سفر پرماجرایی بود. چقدر خندیدیم و چقدر اعصابمون خورد شد، عوضش پوست کلفت شدیم. کاشکی یکی از این
اتفاق­هایی که تو این یه هفته افتاد فیلم می­گرفت. فیلمی می­شدا. از اون فیلمایی که انقدر حوادث غیر منتظره توش می­چپونن از همون ثانیۀ اول که دیگه باور کردنش تقریبا ً نشدنی می­شه. این سفر جون می­داد برای امتحان کردن رابطه. مثلا ً اگه تمام اتفاق­هایی که برای من و دوستم افتاد، تو ماه عسل یه زوج تازه به بخت یا بدختی رسیده اتفاق می­افتاد و اگه تا آخر سفر ازدواج به طلاق منجر نمی­شد، اونوقت می­شد با اطمینان خاطر گفت که رابطه رابطۀ محکمیه و امکان این هست که این زوج ما با گذشت زمان و کم­رنگ شدن و شاید هم ناپدید شدن اون شوق و اضطرابی که در اوایل دوستی با ذل زدن در قلک چشای هم در وجود دختر و پسر به اوج می­رسه، بتونن همچنان همدیگه­رو تحمل کنن
.
.
.
بوم، بوم، کبوم

صدای آتیش­بازی تا خونۀ ما می­آد. باحاله، منو یاد چهارشنبه­سوری تو ایران می­اندازه، گرچه که این صداهای مردنی هیچ ربطی به صدای اون نارنجکایی که از سه هفته قبل از چهارشنبه­سوری شروع می­شد و باعث لرزوندن در و پنجره­های خونۀ ما می­شد نداره
امروز کانادا به مناسبت تولد ملکه ویکتوریا (ملکۀ سابق انگلیس) تعطیل رسمی بود. این آتیش­بازی­ها هم به همین مناسبته. نکتۀ حساس اینه که هیچ­جا در خود انگلیس به جز چند محله در اسکاتلند این روز نه به رسمیت شناخته می­شه نه تعطیله. خوشم می­آد کانادا از هیچ تعطیلی­ای که نمی­گذره هیچی تازه هر از چند گاهی تعطیلی جدید هم اعلام می­کنه، مثل سومین دوشنبۀ ماه فوریه که دو ساله در انتاریو و چند استان دیگۀ کانادا به عنوان روز خانواده به
رسمیت شناخته شده و تعطیل بوده


پانوشت: یکی از دوستای گلم محبت کرد وغلط­های املایی و غیر املایی این متن رو برام فرستاد. چون از فایلی که برام فرستاده بود خوشم اومد، به جای اینکه متن خودم رو درست کنم خود فایل رو می­ذارم اینجا